سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
مرصاد

مادران جبهه ها

ارسال شده توسط مرصاد در 29/1/90:: 9:48 عصر


بسم رب الشهداء و الصدیقین


" آخه نمیشه که همه اش خونه این و اون رفت، صبح یه جا، ظهر یه جای دیگه، شب..."
خسته و درمانده شده بود. از جنگ متنفر بود. اما چاره ای دیگر نداشت. امام(ره) فرموده بود: جنگ در رأس امور است. باید باز هم صبر می کرد." خدایا..." سفره را باز کرد، تکه نان هایی را که دیشب از خانه خواهرش صغری به بهانه غذای مرغ ها آورده بود از کیسه نایلونی بیرون آورد. کتری را از روی چراغ والور برداشت و آب جوش را داخل قوری گل قرمزی ریخت. کمی هم چای خشک. " اینم دیگه آخراشه". چای خشک هم داشت تمام می شد، مثل قند، مثل شکر، مثل... . بچه هارا از خواب بیدار کرد." پاشید ، وقت صبحانست" . از وقتی که مواد غذایی خانه ته کشیده، خواب کله سحر بچه ها هم...مثل قند،مثل شکر، مثل... . باید کله سحر از خانه میزدند بیرون. بچه ها بهانه می گرفتند: مامان شکر! مامان من قند می خوام. مامان پنیر!؟.مامان تخم مرغ نداریم؟" " نه فردا مرغا تخم می کنن". هر سه با هم نق می زدند واعصاب مادر را خط خطی می کردند. " بخورید الان میریم خونه عمه بتول قند و شکر و پنیر هم می خوریم" " بچه ها بخورید باید زود بریم". بچه ها هم مثل خودش با بی میلی نان سق میزدند و چای تلخ...
بسم الله گفت و درب کوچه را باز کرد. " خدایا امروز خونه کی برم". پسر کوچکش را که از دختر ها بیشتر نق و نوق میکرد بغل گرفت و راه افتاد. نزدیک خانه دختر عمه شوهرش مریم خانم رسید. درب چوبی حیات چهار تاق باز بود و سگ سفیدشان کنار در دراز کشیده بود. زن نگاهی به داخل حیات کرد، مریم خانم با آبکش بزرگی پر از یخ از اتاق زد بیرون و رفت سمت دیگر حیات. زن فهمید که امروز مریم خانم مشک خواهد زد. دست بچه ها را محکم تر گرفت و سمت در رفت. هیکل لاغر زن با چادر سفید گل گلی که دور کمر بسته بود درمیان چهار چوب در قاب شده بود. سگ نگاهی بی تفاوت به آنها انداخت و چند قدم آن طرفتر دراز کشید. زن به رسم همیشگی مردم روستا کوبه در را چند بار به صدا در آورد و وارد شد، دختران کوچکش هم به دنبال وی وارد شدند. مریم خانم کما بیش از وضع آنها با خبر بود و گهگاهی از روی دلسوزی به زن می گفت : نگذار شوهرت جبهه برود. مریم خانم که با آبکش خالی در حال برگشتن به داخل اتاق بود زن را دید و سلام و احوال پرسی کرد. ـ" ازعزت چه خبر؟ نامه نداده؟! " نه فعلا که هیچ" مریم خانم گفت:خوب شد که اومدی، ما امروز مشک می زنیم.دختر کوچکم نجیمه هم قرار است نان بپزد، دست تنهاست میشه کمکش کنی؟
زن با کمال میل پذیرفت. چون هم از این در به دری امروز خلاص میشد و حتما بعد از ظهر چند عدد نان و شاید مقداری کره به وی میدادند مضاف بر این که غذای ناهار هم همینجا می ماندند. " بچه ها تو حیاط بازی کنید" بچه ها هم که انگار منتظر این حرف باشند بلافاصله دستشان را از دست مادر کشیدند و دویدند گوشه ای از حیاط تا بساط گل بازی را جفت و جور کنند." مراقب برادر کوچکتون هم باشید "
...خدا را شکر کرد که برای امشب و فردا صبح در خانه نان و کره داشتند، تا فردا ظهر هم خدا بزرگ است.
بیش از یک ماه بود که کارش همین شده بود.هر روز خانه یکی... رُفت و روب و شستن ظرف و رخت چرک های مردم... تا وعده غذایی به وی و بچه هایش بدهند. این بار خیلی طول کشیده بود نیامدن شوهرش. دیگر روی رفتن و چتر شدن خانه این و آن را نداشت حتی خانه خواهرش.
قبلا ها که عزت دیر از منطقه بر میگشت، حلقه ازداجشان را پیش تنها مغازه دار ده گرو میگذاشت و مواد غذایی تهیه می کرد. وقتی هم عزت می آمد میرفت و حلقه را پس میگرفت و پول مغازه دار را حساب میکرد.اما این بار...
پارسال بود. شنیده بود عملیاتی بزرگ در راهه، تمام سرمایش که حلقه ازدواجش بود را داد به شوهرش ببره برای کمک به جبهه.دیگه چیز با ارزشی نداشت که گرو بگذاره.
وضو گرفت، قران را از سر طاقچه برداشت، بوسید و روی چشم گذاشت... < بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَحیمِ > * < مَن جَاءَبِالحَسَنَةِ فَلَهُ خَیر مِّنهَا وَ هُم مِّن فَزَعٍ یومَئِذٍ ءَامِنُونَ >ـ 89/نمل



 



کربلای 4 زیر آوار فراموشی

ارسال شده توسط مرصاد در 15/9/89:: 10:3 عصر

 بسم رب الشهداء والصدیقین
تقدیم به شهدای مظلوم کربلای 4
سلام؛
  به یاری خدا می خواهم در این مطلب به معرفی زوایای پنهان عملیات کربلای 4 بپردازم. نیامده ام بگویم از تاریخ و منطقه و کلاس عملیات که این ها را با کمی جستجو خواهید یافت.
اما کربلای چهار...، کربلایی بود.اغراق و دروغ نیست هر چه خواهم گفت . اگر باورتان نشد مشکل از شما نیست، به کسانی باید خرده گرفت که نگفتند از این عملیات و ننوشتند.
این عملیات بزرگترین عملیات طول تاریخ جنگ تحمیلی بود. تعداد افرادی که به طور مستقیم درگیر این عملیات بودند بالغ بر یک میلیون نفر و تعدادافرادی که غیر مستقیم با این عملیات مرتبط بودند به جرعت میتوان گفت تمام جمعیت 36 میلیونی کشور. نام این عملیات در آغازین روزهای طراحی عملیات حیدر بود و در میانه های راه به عملیات غدیر تغییر یافت و در آخر با نام کربلای 4 انجام شد. این عملیات در میان عوام الناس به عملیات سرنوشت جنگ مشهوربود. درست است،«عملیات سرنوشت جنگ». مدت 10 ماه تقریباً تمام امکانات اقتصادی، صنعتی، رفاهی، نظامی و... کشور برای تدارک این عملیات بسیج شد. تمام وزارت خانه ها و ارگانهای دولتی در تکاپوی تامین این عملیات بودند.[1]  تقریباً تمام مردم ایران ، بگذارید بهتر بگویم، تمام افرادی که چشم به نتیجه این جنگ دوخته بودند از انجام شدن این عملیات با خبر بودند.اشتباه نکنید، این که گفتم دلیل لو رفتن این عملیات نبود . ببینید، دشمن فقط از قصد ایران برای انجام چنین عملیاتی خبر داشت و بس، نه از تعداد نیروهای شرکت کننده در این عملیات با خبر بود، نه منطقه و تاریخ عملیات را می دانست و از همه مهم تر از محور یا محور های این عملیات خبر نداشت. «تعداد نیروهای زمینی آفند کننده ایران در این عملیات بیش از سه برابر تعداد نیروی زمینی درخط پدافند ارتش بعث عراق بود»[2]. اما در یک عملیات تعداد نیروها همیشه عامل برتری نبوده و نیست. از عوامل برتری در یک عملیات میتوان به اصل غافل گیری، سرعت عمل، تجهیزات و ادوات رزمی و مهندسی و ... اشاره کرد که تمام این عوامل اگر با هم جمع شوند، می رسیم به اصلی ترین فاکتر که ضامن موفقیت در هر کاریست.
 توکل، اصلی ترین فاکتر بود که رزمندگان ما با جان و دل مانوس بودند با آن. نیامده ام شعار بدهم و یا این که برای چندمین بار به رخ بکشم نماز شبهای عارفانه و رزم و خروش شجاعانه رزمندگان را، نه، اما دلم آرام نمی شود اگر نگویم و اگر پرده از چهره بعضی پس نزنم. نامردها در یادداشتهایشان ودر گفتگوهای شومشان یکی از دلایل عدم موفقیت کربلای چهار را احساس غرور رزمندگان از پیروزی های پیاپی برارتش بعث ذکر کردند و گفتند بعد از والفجر 8 و9 و فتح 1و2 وسلسله عملیاتهای کربلای 1و2و3 رزمندگان مغرور شدند و همین غرور زمینه ساز شکست عملیات کربلای چهار شد. لعنت خدا بر شما و بر زبانهایتان که به دروغ در کام نجستان چرخید و گفتید آنچرا نباید می گفتید.
«هزارو پانصد گردان رزمی با استعداد100% برای انجام این عملیات مهیا شد(450000 نفر)، تأمین این نیرو در حد مقدورات کشور نبود، لذا سپاه محمد رسول الله با استعداد یکصد هزار نفر در قالب 300 گردان بعد از اجتماع با شکوهی که در ورزشگاه آزادی داشت، به منطقه عملیات اعزام شد[3].قبل از این عملیات تعداد 2008 قبضه موشک ضد تانک تاو و 18 سامانه ضد هوایی هاوک خریداری شده بود»[4]. یعنی برای مقابله با نیروی زرهی و هوایی عراق تقریباً مشکلی نداشتیم.« قرار بود این عملیات در سه مرحله و سه محور انجام شود که با مخالفت و سماجت سوال برانگیز فرمانده وقت سپاه با این طرح، محور های عملیات از سه محور به تک محور تنگه اروند(باریکه بین ساحل شمالی اروند رود و جزایر ماهی، امرصاص و بوارین ) تقلیل یافت»[5]. در این محور مقرر شد در ابتدا 18 کیلومتر از خط دشمن شکسته شود، چون در این طرح حمله از جناحین دشمن انجام می شد در برابر رزمندگان هیچ خط پدافنی وجود نداشت، اما با نزدیک شدن به تاریخ انجام عملیات روز به روز در جناحین اروند خطوط پدافندی ایجاد شد و در آخر 9 ردیف خط پدافندی کاملا مسلح و سنگرهای بتنیتیر بار که سطح آب را ضربدری پوشش می دادند در مقابل رزمندگان و غواصهای خط شکن قرار داشت [6].
 دشمن به محور عملیات، کلاس و نحوه عبور نیروها و تقریبا زمان عملیات آگاه شده بود. عملیات لو رفته بود، اما نه به دست منافقین یا ماهواره ها و آواکس های امریکایی، که اینها فقط محل تجمع نیروهای ایرانی را می توانستند کشف کنند و نه محور عملیات وطرح و برنامه آن را. دشمن می دانست که بعد از شکسته شدن خطوط پدافندی اش به دست غواصها، نیروهای پیاده با قایق به آنسوی اروند منتقل خواهند شد. وچون از روحیه رزمندگان ما باخبر بود شکسته شدن خط خود را امری اجتناب نا پذیر می دانست، اما این را هم می دانست که نیروهای خط شکن فقط به صورت موضعی می توانند در خطوط نفوز کنند و بعد از تحلیل نیروی جسمی و تمام شدن مهمات دیگر کاری از آنها بر نخواهد آمد.پس به فکر سد کردن نیروهای پشتیبانی افتاد که به طبع اهداف سهل الوصول تری بودند، چون هم بر سطح آب حرکت می کردند و قابل رویت بودند و هم قایق نسبت به نفر در مقابل آتش انبوه آسیب پذیر تر است .توپهای چهار لول پدافند هوایی در ساحل اروند مستقر شدند و آماده بودند برای شکار قایقهای رزمندگان. گرای تنگه گرفته شده بود و حجم انبوه توپ و خمپاره زمانی سطح آب را پوشش داد. دشمن با تمام تمهیداتی که اندیشیده بود باز هم در هول و هراس بود. رادیو بغداد در پیامی اعلام کرد:«ما می دانیم که شما آمده عملیات هستید، خود را به کشتن ندهید و ... » اما این کار عراق هم در کنار انبوه اطلاعاتی که نیروهای اطلاعات و عملیات لشکر ها مبنی بر لو رفتن عملیات مخابره کرده بودند نتوانست فرمانده سپاه را از انجام این عملیات منصرف کند. «عراق در نوک غربی جزیره امرصاص نور افکن بزرگی نصب کرد»[7]،«در عین حال در خط پدافندی ام ارصاص دوربین مادون قرمز بزرگی مستقر نمود تا حرکت نیروهای خودی را کنترل کند»[8] با این کار تمام تنگه عملیات زیردید دشمن قرار گرفت ، دیگر مهم نبود که هوا ابری باشد یا مهتابی. عراق هر از چند گاهی گراهای بسته شده بر سلاح های منحنی زن خود را تست و اصلاح می کرد«.نیروهای شناسایی لشکر 41 ثارالله(ع) فقط چند ساعت قبل از عملیات در داخل تنگه با نیروهای دشمن درگیر شده بودند. طی چند روزی که به زمان عملیات باقی مانده بود بمباران و آتش توپخانه عراق روز به روز افزایش یافت. صبح روز منتهی به شب عملیات نیز اطراف پل فجر، نهر عرایض، سواحل کارون، اوایل جاده خرمشهر، حوالی ایستگاه هفت و برخی نقاط دیگر بمباران شد و آتش توپخانه دشمن فزونی یافت. قبل از تاریک شدن هوا در حالی که بیش از نیم ساعت به غروب افتاب مانده بود ، عراق دیوانه وار اقدام به ریختن فلر و شلیک منور کرد که تا پایان عملیات ادامه داشت. از ساعت 19 تا 21 بیش از پنج مورد گزارش در مورد اقدامات دشمن به قرارگاه مرکزی رسید. اما تحلیل کلی فرماندهی سپاه آن بود که شرایط عادی است!!!»[9]
شرح کامل عملیات را باکمی جستوجو خواهید یافت. برای نمونه به اینجا می توانید مراجعه کنید.
همه شما می دانید که نتیجه عملیات چه شد، از آن می گذرم، می رسیم به شهدای مظلوم این کربلا. گفتند که« در این عملیات 985 تن از نیروهای خودی شهید و8071 تن مجروح شدند[10]» و از تلفات ارتش بعث عراق گفتند« تعداد 8000 نفر کشته و زخمی[11]»
این آمار را باور دارید؟!!!
یک تحلیل ساده، عملیات لورفته، نیروهای دشمن در آماده باش کامل، پشت انواع سلاحهای سبک و سنگین و در جان پناه های امن مستقر، زاویه دید دشمن بنا بر ارتفاعات پدها و دژها از بالا به پایین و مسلط بر کارزار. وضع نیروهای خودی: شناور در آب و سطح آب، کاملاً مسطح و بدون هیچ عوارض و پستی و بلندی. در دید و تیر مستقیم دشمن، بدون جان پناه، سنگین ترین سلاح در صورت امکان استفاده، تیر بار و
 . R.P.G جواب سوال مرا بدهید، این آمار را باور دارید؟!!!
 
دو ماه پیش از این در یک برنامه تلوزیونی فرمانده اسبق سپاه در کمال وقاهت و پر رویی گفت: این عملیات بعد از 8 ساعت متوقف شد!!! در حالی که بنا بر شواهد و مدارک موجود «این عملیات دقیقاً 25 ساعت و 15 دقیقه ادامه داشت[12]»
 
اگر مقدور بود برایم، کاملاً زوایای پنهان این ماجرا را برایتان باز می کردم، تا ببینید دست تا مرفق آلوده به خون امریکا و هم دستانش را، می گفتم برایتان ماجرای استعفای منتظری و تجارت اسلحه بعضی خواص را.اما نمی توانم مقابل انبوه خونهای جاری شده در اروند سکوت کنم. دعا کنید روزی برایتان بگویم از نقش «ماجرای مک فارلین» یا همان «ایران گیت» در لو رفتن این عملیات ، و بگویم ازوعده امریکایی ها به بعضی خواص مبنی بر رهبر شدنشان بعد از رحلت امام. بگویم از زکی یمانی که چرابعد از 24 سال تصدی وزارت نفت عربستان ناگهان  بر کنار شد، بگویم داستان کشتیهای چند صد هزار تنی حامل سلاح امریکایی به ایران با پرچم کانادا را. کاش می شد بگویم چرا نفت 5 دلاری کمتر از سه ماه به نفت 24 دلاری تبدیل شد. مگر نه این که هر چه قیمت نفت ارزانتر اقتصاد ایران شکننده تر؟! این معاملات به قیمت فروختن خون جوانان این مرز و بوم توسط برخی خواص و بدون اطلاع پیر جماران انجام شد. این معاملات را بر سر فروختن شرف من و شما انجام دادند، این معاملات پول خرید جام زهر شد. با نگاهی به تاریخ ، به حکمت صلح امام پی خواهید برد. نقل است که:« وقتی سرداران سپاه امام حسن مجتبی(ع) دین خود را به دنیا فوختند، نقشه شومی در سر می پروراندند که امام مجتبی با درایت خود توانستند شکست را با صلح شرافتمندانه عوض کنند، آنها می خواستند امام حسن(ع) را به اسارت گرفته و نزد معاویه ببرند تا معاویه با آزاد کردن امام حسن لکه ننگی ابدی را بر پیشانی شیعیان بکوبد، اما امام حسن بود که صحنه را مدیریت کرد و جام زهر را سر کشید تا شیعه در کربلا جان بگیرد » .
  ضامن این انقلاب خود خداست و بس. «یدالله فوق ایدیهم»،« ومکرو و مکرالله خیر الماکرین».

[1]محمد درودیان، سیری در جنگ ایران و عراق(فاو تا شلمچه)، ج 3 ، چ2، م.م و تحقیقات جنگ، 1378، ص115
[2] ـ مجتبی جعفری، اطلس نبردهای ماندگار، چ 3، تهران:نوید طراحان، نزاجا معاونت عملیات ـ مرکز پژوهشهای دفاع مقدس، ص132
[3] ـ همان، همانجا
[4] ـ نویسندگان:مهدی انصاری1334،یحیی فوزی1339، علی رضا لطف الله زادگان1336، گودرز نوروزی 1338 ـ روزشمار جنگ ایران و عراق ـ کتاب چهل و چهارم(ماجرای مک فارلین)،چ2،آرین، م.م و تحقیقات جنگ سپاه پ. ا.ا،1378، ص42
[5] ـ همان، ص285
[6] ـ محمد درودیان، سیری در جنگ ایران و عراق(فاو تا شلمچه)، ج 3 ، چ2، م.م و تحقیقات جنگ، 1378،ص وص 116ـ118
[7] ـ نویسندگان:مهدی انصاری1334،یحیی فوزی1339، علی رضا لطف الله زادگان1336، گودرز نوروزی 1338 ـ روزشمار جنگ ایران و عراق ـ کتاب چهل و چهارم(ماجرای مک فارلین)،چ2،آرین، م.م و تحقیقات جنگ سپاه پ. ا.ا،1378،ص 657
[8] ـ همان، ص717
[9] ـ حسین اردستانی، تجزیه و تحلیل جنگایران و عراق ـ جلد سوم(تنبیه متجاوز)،چ2، آرین، م.م و تحقیقات جنگ سپاه پ. ا.ا، 1384،ص239
[10] ـ همان، ص234
[11] ـ مجتبی جعفری، اطلس نبردهای ماندگار، چ 3، تهران:نوید طراحان، نزاجا معاونت عملیات ـ مرکز پژوهشهای دفاع مقدس، ص132
[12] ـ حسین اردستانی، تجزیه و تحلیل جنگایران و عراق ـ جلد سوم(تنبیه متجاوز)،چ2، آرین، م.م و تحقیقات جنگ سپاه پ. ا.ا، 1384،ص و ص 240ـ 243



یادمان باشد...

ارسال شده توسط مرصاد در 13/7/89:: 8:56 عصر

بسم رب الشهداء والصدیقین

هفته دفاع مقدس آمد. هفته دفاع مقدس رفت. هفت روز از سال را به مناسبت آغاز جنگ
تحمیلی گرامی داشتیم و سعی کردیم یاد و خاطره آن روزها را زنده نگه داریم. شروع
کردیم به گفتن، گفتن از آغاز جنگ، از آغازگر جنگ، از آغاز تجاوز و از آغاز دفاع

گفتیم از این که لشگرهای پیاده و زرهی و مکانیزه و گارد ریاست جمهوری ارتش بعث
عراق برای تصرف خرمشهر بسیج شدند و گفتیم از این که استعداد این لشگرها در آغاز
تجاوز 100% بود و گفتیم از این که نیروهای ما با دست خالی و با وجود خیانت بنی صدر
34 روز در مقابل این ارتش تا دندان مسلح ایستادند و مقاومت کردند،‌ اما نگفتیم از سقوط
36 ساعته فاو
. گفتیم از زمین گیر شدن 34 روزه دشمن پشت دیوار و دروازه های
شهر، اما نگفتیم که چرا همان ارتش طی 36 ساعت از تمام خطوط
پدافندی فاو
که 2 سال و 3 ماه در اختیار رزمندگان ما بود گذشتند. گفتیم از این
که تنها مانع در مقابل دشمن دیوار های شهر بودند و شهر 34 روز مقاومت کرد، اما
نگفتیم که چگونه دشمن در مدت 36 ساعت از تمام موانع طبیعی و مصنوعی مثل دریاچه نمک
و دریاچه
مصنوعی
و میادین مین و دژ و پد و نخلستان و
... فاو عبور کرد. گفتیم از تعداد کم مدافعان شهر که 34 روز در مقابل انبوه
نیروهای بعثی ایستادند، اما نگفتیم انبوه مدافعان فاو به دستور بعضی ها جبهه را
برای بعثیها تخلیه
کردند
تا تک گردان باقی مانده در فاو در عرض 36 ساعت قتل عام شوند. گفتیم
سنگین ترین سلاح نیروهای ما برای دفاع از شهر چند قبضه توپ106 و آر.پی.جی و تیربار
ژ.3 بود و با این سلاح ها 34 روز در شهر مقاومت کردند، اما نگفتیم از گردانهای
تانک و ش.م.ر و پیاده و مکانیزه و توپخانه و هوانیروز مدافع فاو که چند روز قبل از تک عراق منطقه را
ترک کردند تا فاو 36 ساعته سقوط کند. گفتیم تنها پشتیبان مدافعان خرمشهر خدا بود و
بس و شهر 34 روز مقاومت کرد، اما نگفتیم از یگانهای زخیره و 2000 قبضه توپ در
پشتیبانی مدافعان فاو که منطقه را قبل از تک عراق ترک کردند تا فاو 36 ساعته سقوط
کند. آیا همه چیز را گفتیم یا... .نه،
نگفتیم، اما...

گفتم از خرمشهر و نگفتم از سقوط جزایر مجنون و شلمچه
و هلبچه و دربندیخان و شرهانی و طلاییه و
کوشک و قصر شیرین و مهران و نفت شهر و سومار و فکه و ...

خون شد دل ما، خون شد دل امام ما از جام زهری که به کامش ریختند بعضی ها. گفتم از
جام زهر و نگفتم از فلسفه تاریخی این جام که آفریدندش برای تمام مظلومان عالم و
ریختن در کام حق. جام زهر را برای تمام امامان آفریدند و برای اجبار به نا حق.
خاطرات کربلای 4 بود که امام را مجبور به نوشیدن این جام کرد و بس. بعضی گفتند به
امام یا این جام را می نوشی یا جوانانت را مثل گل پرپر می کنیم و زیر شنی تانک
بعثیها می ریزیم. نامردها سالروز نوشیده شدن جام زهر را به جشن پیروزی تعبیر
کردند. یادتان باشد که نباید یادمان برود خیانت بعضی
را. یادمان باشد ، یادمان باشد...



 


رسم شهادت بجاست

ارسال شده توسط مرصاد در 4/7/89:: 5:32 عصر

بسم رب الشهداء و الصدیقین                                             

به نام خداوند مردان جنگ
..

دلیران چون شیر و ببر و پلنگ

به نام خداوند مردان دین

ز شک رفته مردان اهل یقین

به نام یلان محمد نژاد

که شد شورشان غبطه گردباد

علی صواتانی که درخون شدند

بهیک نعره از خویش بیرون شدند


به نام کسانی کنم ابتدا

که در خاک از آنهاست جوش صدا

به نام غیوران زهرا نسب

ز خود رستگان به حق منتسب

حسن مذهبان صبور آمده

می زهر نوشان آن میکده

خراباتیان حسین آشنا

به خونرنگی مشرقین آشنا


اگر دم فرو بندم از ذکرشان

رها نیستم یکدم از فکرشان

من و یاد یاران که سر باختند

ولی بر ستم گردن افراختند

سحرگاه اعزام یادش بخیر

و گردان گمنام یادش بخیر

لباسی که خاکی تر از خاک بود

ولی چون دل عاشقان پاک بود


من و چفیه ای ساده و بی ریا

رفیقانی افتاده و بی ریا

الهی به مستان بربط شکن

به مردان توفانی خط شکن

الهی به گردان زید و کمیل


دلیران چون رعد و توفان و سیل

به آنانکه بی پا و سر آمدند

شهید از دیار خطر آمدند

به مفقود و جانباز وایثار گر


که شد تیرشان بر عدو کارگر

به مردان درکنج محبس قسم

به والفجر و بیت المقدس قسم

به خیبر که مولا برکند درش

به رأسی که صدپاره شد پیکرش

به دلتنگی کربلای چهار

به یاران بی مدفن و بی مزار

به فتح المبین و به فتح الفتوح


به توفان، به کشتی، به دریا، به نوح

به مرصاد و مردان مرگ آفرین

منافق ستیزان تیغ آتشین

به آنانکه؛که:

رسم شهادت بجاست

مرا بر ولی خدا التجاس



«
محمدرضا آقاسی»


بسم رب الشهداء و الصدیقین

ارسال شده توسط مرصاد در 31/6/89:: 9:19 عصر

بسم رب الشهداء و الصدیقین
اولش فکر می کردم دارند بازی در میارن یا شایدم می خوان ریا نشه یا...!!!
اعصابمو به هم ریخته بودند. بهشون گفتم: شما مسخره کردید منو؟ چیه؟ می ترسید ریا بشه یا به قولی روحیتون خیلی بسیجیه؟ مخلصید؟ فکر می کنید اگه نگید خیلی با حالید؟
دیگه زده بود به سرم، اطلاعات لازم داشتم، پیش هر ننه قمری هم که می رفتم یه جورایی از سرش بازم می کرد یا پاس میداد به بغلی( بغلی بگیر!)
اون لحضه ای که آمپرم چسبید هیچ وقت از یادم نمیره ، البته بگم، واقعا پشیمون شدم، تو عمرم اینقدر کنف نشده بودم، ولی بین خودمون باشه می ارزید به... آره!
برگشتم گفتم: شما خائنید!!! ( چشماشون چهار تا شده بود). گفتم: شما دارید به این مردم به این آب و به این خاک خیانت می کنید، شما به خون رفقای شهیدتون خیانت می کنید، چرا واقعیاتو نمی گید!؟ چرا پنهان کاری می کنید!؟ (بسته بودمشون به رگبار) به خیال خودم الان خجالت می کشند و شاید یه کم در باره عملیات
x  با من صحبت کنن. تو همین فکر و خیالا بودم که یه هویی مهدی نظیفی سرم داد زد: هوی عمو ، چی داری برای خودت اراجیف می بافی، چه خیانتی، چه عملیاتی ، اون عملیات ایزایی بود. یواش یواش داشت قاطی می کرد که حاج میثم دستشو گرفت آرومش کرد. فیوزم پرید! کپ کرده بودم، نه از داد آقا مهدی، نـــــــه! از این که تو روز روشن عملیات به اون بزرگی رو مالید زمین رفت تعجب کردم! حاجی صادقی معاون خدا بیامرز شهید کریمی پاشد اومد دست منو گرفت برد کنار خودش نشوند. چشم به آقا مهدی حاج میثم بود که داشتن با هم پچ پچ می کردن، احتمالا حاج میثم داشته می گفته : چرا قاطی کردی و اون که طفلی بیش نیست و از این جور داستانا که خودتون بهتر می دونید.
هنوز چشمم به اونا بود که حاج صادقی دستی به زانوی من کوبید و گفت: مومن تو که مارو شوستی وپهن کردی،‌ چی می خوای بدونی؟
گفتم: حاجی چرا وقتی ما میپرسیم شما جواب نمیدید؟! چرا وقتی هم که می گید بعضی چیزا، نه! خیلی چیزا رو مخفی می کنید؟! این چه رسمیه بین شما از مسائل سیاسی اون زمان از دلایل بعضی شکستها از خیانتها و از خیلی اطلاعات کلیدی حرفی نمی زنید؟! داشتم همین جوری برای خودم می بافتم که حاجی صادقی گفت: ببین عزیز من، این آدمایی که الان اینجا نشستن همشون اون روزها می خواستن حرف بزنن، می خواستن بگن حقایقو، اما جامعه اون زمان قبول نمی کرد، قبول که نه اصلا باور نمی کرد. تازه از جنگ برگشته بودیم، می خواستیم تعریف کنیم بگیم چی شد و چی نشد اما مردم دیگه کششو نداشتن، خسته شده بودن، از جنگ، از نبود امنیت، از نبود رفاه اجتماعی. نه که نتونن، نمی خواستن گوش کنن، دیگه نه!!!
می دونی وقتی شروع می کردیم به تعریف، مجلسو ترک می کردن یا با تمسخر می گفتن از بس توپ و خمپاره خورده کنارش بیچاره موجی شده، مغزش تکون خورده، اصلا باور نمی کردن حقایقو. خوب ما هم ظرفیتی داشتیم. واقعا سخت بود. اتفاقاتی تو جنگ افتاد که باید گفته می شد، اما محدودیت بود، به هر کسی نمی شد گفت. وقتی هم که نا پرهیزی می کردیم تو جمعی که نباید، می گفتیم، کسی باور نمی کرد. می خندیدن!!! اصلا کسی باورش نمی شد که، ما وقتی از خیانت بعضی خواص صحبت می کردیم، وقتی از خیانت فلان فرمانده و فلان رئیس و فلان نخست وزیر می گفتیم با تعجب می گفتن:( چی میگی؟!! یارو انقلابیه، زندانی کشیده، با ساواک درگیر بوده، کلی به جنگ خدمت کرده، امام در موردش این حرف رو زده و ...)
چی باید می گفتیم! خوب راستم می گفتن. امام همه اون حرفا رو گفته بود، اما این رو هم گفته بود که« ملاک و میزان حال افراد است ». خوب ما هم می خواستیم حال افراد رو فاش کنیم، اما ...!!؟ اقا مرصاد خود شما اگه بودی چی کار می کردی ؟ چه جوری جواب می دادی؟!
دیدم ای دل غافل که تنها به قاضی رفتم. این بنده خدا راست میگه! اصلا همشون حق دارن که نگن.
حاجی ادامه داد که: ببین اگه بخوای از شرایط سخت جنگ بدونی برات میگم.
گفتم بگید، گوش میدم حاجی.
پرسید: تو از جنگ چی می دونی؟ می دونی خط مقدم کجای جبهه ها بوده؟! می دونی شرایط خط و حتی جلو تر از خط چی بوده؟! اصلا شاید فکرکردی که هر چی تو این فیلما نشون میدن راسته؟! نه!‌، به جان خودم که نه. عراقی های بعثی مثل سگ بودن، مگه به این راحتی ها عقب نشینی می کردن، چه تو تک و چه تو پاتک. تو این فیلما عراقی هارو یه مشت آدم بزدل و ترسو نشون میدن، نه این جوری بود. تو عملیات والفجر پنج یه سرهنگ عراقی رو تو سنگر بتنی در حالی که پشت تیر بار دوشکا بود اسیر کردیم، باور کن تا بالای زانو هاش پوکه پر شده بود. می دونی یعنی چی ؟! اینقدر مقاومت کرده بود!!! شما اصلا می دونی 48 ساعت زیر خمپاره 120 بودن یعنی چی؟! ترس از مرگ رو میشناسی؟! می فهمی با فرود اومدن هر خمپاره دندان هامون ناخود آگاه به روی هم فشرده می شد! بیشتر بچه ها به خاطر این که دندان هاشون ترک نخوره، یا آستین هاشونو به دندان می کشیدن یا چفیه هاشون رو. تو از جنگ چی می خوای بدونی؟!




*>" style="border:1px #999999 solid; background-color:#000000;" title="موسیقی وبلاگ" width="150" height="45" type="application/x-mplayer2" autostart="true" loop="true" SHOWSTATUSBAR="0" ShowPositionControls="0">
بازدید امروز: 6 ، بازدید دیروز: 74 ، کل بازدیدها: 29792
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ