سفارش تبلیغ
صبا

بسم رب الشهداء و الصدیقین
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر و اجعلنا من خیر انصاره واعوانه والمستشهدین بین یدیه

سلام

فردا مصلی ، وعده دیدار ما

تمام حامیان فرزند ملت و سرباز راستین امام عصر (عج) ،در مصلی امام خمینی (ره) گرد هم جمع می شوند.

دوشنبه 18 خرداد 1388 ساعت 4 بعد از ظهر.

به دوستان هم اطلاع دهید.

یاعلی


  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 و دشمن چه سنگین روی شهر چمبره زده بود. ایثار و از جان گذشتگی های دلاور مردان جنگ در عملیاتهای نصر و توکل که تنها پنج روز از هم فاصله داشتند کم ثمر به چشم می آمد و شهر هنوز اشغال بود .

 یک روز بعد از عملیات غرور افرین  ثامن الائمه ، روز هفتم مهر ماه سال1360 فرماندهان عالی رتبه جنگ برای طرح عملیات آزادی شهر در حال باز گشت به تهران بودند و...

 مثل سکوت همه چیز گنگ بود ... صدای هواپیما و برق سالن یکباره قطع شد. C130 انگار نفسش را در سینه حبس کرده بود . چند ثانیه بعد نهنگ عظیم که می خواست روی ابرها شناور باشد ، آن قدر سریع به زمین خورد که مسافران تنها حجم عظیمی از تاریکی را دیدند که جلوی چشم هایشان قد علم کرده و پس از آن نور بود و نور. پنج سردار و هفتاد سرباز پریدند ...

  19ماه صبر و انتظار ، 19ماه خون دل و دلتنگی و انتظار ، 19ماه انتظار و انتظار و ...
تیک تاک ، تیک تاک . ساعت 03:00 بامداد رو نشان میداد . امروز 10 اردیبهشت سال 1361 است.
امیر سر افراز اسلام ، شهید علی صیاد شیرازی بود که میگفت :
« بسم الله الرحمن الرحیم »    ،    « بسم الله القاسم الجبارین »    ،    « یا علی ابن ابی طالب »         « یا علی ابن ابی طالب » ...
با امید به خدا و دعای خیر مردم ایران ، به پیش .

و انتظار به پایان رسید.
حمله ... ،جنگی نابرابر ... عبور قواص ها از کارون ... غرش تیربار ... لوله سرخ تیربار ... تیرهای دو زمانه ... زوزه مرمی ها ... انفجار آب ... « آخ...! سوختم... » ... چرخش دهانه تیربار ... سطح آب ، تیر تراش ... غبار ... دود و آب ... بوی تند باروت ... سوزش بینی قواص ها ... بدن های سرد و خیس ... سست و کرخت ... صورت های سفید و رنگ مرده ... آتش دهانه تیر بار ... ترکیدن جمجمه و سینه ... نور فسفری رنگ منور ... جنازه پشت جنازه ... دَمر روی آب ... سیاهی خط دشمن ... سیم خار دار ... نبشی ... میله های خورشیدی و هشت پر ... جیغ خمپاره ... « سوختم خداااااااااااا! » خس خس گلو ... « یه مرد پیدا نمیشه این تیربار رو خفه کنه...!؟ » ...آتش! ... هرم داغ و نور عقب قبضه آر.پی.جی ... شلیک موشک ... انفجار سنگر بتنی تیربار ...
بیست و سه روز نبرد و ایثار و حماسه ، تعقیب و گریز و... .
شنوندگان عزیز توجه فرمایید، شنوندگان عزیز توجه فرمایید ، خرمشهر ، شهر خون ، آزاد شد. 
فتح خرمشهر بدون سرداران جنگ ،  شیرینی تلخی داشت به کام رزمنده ها... .

جای شهیدان فلاحی ، فکوری ، نامجو ، کلاه دوز و جهان آرا ، میان صحن مسجد چقدر خالی بود...!

خرمشهر را خدا آزاد کرد    « امام خمینی (ره) »
ایام شهادت دخت نبی مکرم اسلام و عروج ملکوتی عالم بزگ و عارف کامل حضرت ایت الله بهجت (ره) را خدمت دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم .


  

بسم رب الشهداء و الصدیقین
ادامه از قبل...
گذشتِ سالها ، وقایع تلخ و شیرین و گم شدن در گذشته و حال و آینده باعث شده بسیاری از وقایع و اسامی اشخاص و اماکن را از یاد ببرد. یادم هست هر بار که می گفتم : برایم از آن زمان بگو ، یا سکوت می کرد و یا بحث را عوض می کرد و یا در جواب می گفت : تو که هیچ درک روشنی از وقایع و اتفاقات آن زمان نداری ، من چه بگویم؟!!!
رفت سفر و بازگشت . جنوب را می گویم . جبهه و جنگ و... .
حال و هوایش کاملا دگرگون شده بود . بعد از بیست و چند سال انگار ،‌ انگار که شهدا نمی خواستند که ... شاید .گاهی اوقات از دستش در می رفت و قسمتی از آن اتفاقات را تعریف می کرد . مثل این که این بار شرایط فرق می کرد . به خودم گفتم سنگ مفت و ... . به سراغش رفتم و دوباره سوال همیشگی را پرسیدم ، این بار جواب کاملا متفاوت بود ، نه سکوت کرد و نه خواست که بحث را عوض کند و نه ... . کمی در چهره ام دقیق شد و پرسید : « برای چه می خواهی بدانی ؟ از کجایش برایت بگویم‌ ؟ از پشت جبهه ، زمانی که مسئول اعزام بودم یا از منطقه یا از خط یا از شب عملیات یا ... »
شاید از قبل سوالم را آماده کرده بودم ،‌ از همان دفترچه و از آن نوشته های نیمه کاره پرسیدم . تقریبا چیزی به یاد نمی آورد ، ‌وقتی آن دو صفحه را برایش خواندم ، کم کم  به یاد می آورد و گفت:« فکر می کنم برج یازده بود ، زمستان سال شست و سه . ما از همدان اعزام شدیم ،‌ اعزام بزرگی بود. لشکری تشکیل دادند به نام لشکر حضرت حجت (عج) به فرماندهی شهید صوفی و سردار شادمانی رفتیم کرمانشاه ، ایلام ، مهران چند نفر از ما را تقسیم کردند به تیپ نبی اکرم (ص) و به گروهان حضرت علی اصغر (ع) .
چندین هدف برای لشکر ها مشخص شد . هدف ما این بود که یک پاسگاه را که نامش را یادم نیست! تصرف کنیم و به آتش بکشیم و بعد جاده کوت ـ العماره را قطع کنیم . چنگوله بودیم ، پشت جبهه بود ... کم کم آفتاب غروب می کرد که حرکت کردیم . کمی جیره خشک برداشتیم و کوله هایمان را پر کردیم از مهمات . فشنگ و نارنجک و ...
تمام شب را تا طلوع فجر پیاده رفتیم و بعد از خواندن نماز مجدداً راه افتادیم ، با روشن شدن هوا زمین گیر شدیم ، از اینجا به بعد کسی حق منفک شدن و ایجاد سرو صدا نداشت. تا نزدیک غروب همانجا ماندیم . باد تندی می وزید و ماسه بادی و خاک را روی بچه ها می ریخت ، از روی چهره کسی را نمی شناختم ، اعلام کردند نماز بخوانید ، می خواهیم راه بیفتیم ، آن وقتها یادم هست می گفتند امام تاکید کردند با کفش و پوتین رزمنده ها نماز نخوانند اما من با پوتین شروع به خواندن نماز کردم!!!  یادم نیست رکعت چندم بودم اما در سجده بودم که عراقی ها کمین زدند . از بالای تپه سه تیر بار گرینف گرفتند تو  گروهان، سریع سر از سجده برداشتم و با اسلحه ای که نزدیکم بود شروع به تیر اندازی کردم . چون که تعدادمان زیاد بود فرار کردند ، اما یک شهید دادیم ، شهید خلیل ، اسمش خلیل بود یا فامیلش ، یادم نیست...!
دستور عقب نشینی دادند ، عملیات لو رفته بود و توپخانه عراق کور کورانه کار می کرد . نمی دانستند از کدام جناح قصد عملیات داریم. خلاصه برگشتیم چنگوله . صبح که رسیدیم ، ابراهیم پرسید : چرا کوله پشتیت اینقدر سوراخ سوراخه ؟!!
چهار تا تیر گیرینف خورده بود به کوله ، داخلش کلی مهمات داشتم ، وقتی بررسی کردم دیدم خورده به نارنجکها ، اما چون بدنه نارنجک چودنی است چیزی نشده بود ولی یکی از تیر ها خورده بود به ضامن و نصف حلقه را کنده بود...!!! »   
.... به یاد پوتینهایش افتادم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عملیات سه شب بعد انجام شد و موفقیت چشم گیری به دست نیاورد .
در طول عملیات باز هم اتفاقاتی از این دست برایش رخ داد که ...
شاید مقصر پوتینهایش بودند ولی نه ، شاید ...
نام این عملیات را در هیچ یک از کتابهایی که خواندم ندیده ام و اولین باری است که اسم آن را می شنوم، شما را نمی دانم .
والسلام !


  

شهادتت مبارک
بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام
می بینی چه قدر مظلومند؟!!!
شهدای جنگ تحمیلی را می گویم!!!
به جز خانوادها یشان کسی نه روز تولدشان را یاد دارد و نه روز شهادتشان را . شهدایی که سربازانی گمنام بودند.
وقتی می بینی سالگرد شهادت یک سردار آن قدر بی سر و صدا سپری می شود بیشتر به غربت آن ها پی می بری.
این ها فقط بهانه ای بود برای معرفی یکی از این سردار ها .
هفته گذشته سالروز شهادت سردار سرتیپ پاسدار حبیب الله کریمی فرمانده تیپ مستقل توپخانه 63 خاتم الانبیاء (ص)بود .
ایشان در بیشتر پیروزی هایی که در عملیات های آفندی و پدافندی به دست آمد نقش موثری ایفا کردند که بارزترین آن ها عملیات والفجر 8 بود که با طرح پیشنهادی این شهید شهر فاو بعد از تصرف تثبیت شد.
توضیح اینکه:
پس از فتح شهر فاو ، عراق شروع کرد به پاتک های سنگین و اعضام نیرو و عدوات به منطقه . کمتر ارتشی از عهده دفاع در برابر این حجم نیرو و تانک آن هم در هوای آلوده به گاز شیمیایی برمی آمد.
شهید حبیب الله کریمی با ارایه طرح بمب باران قبل از حمله توانست نیروی قابل توجهی از دشمن را قبل از رسیدن به منطقه نبرد نابود کند . در این طرح گلوله باران جاده های اصلی فاو ـ بصره ، فاو ـ القصر ، فاو ـ ابو الخصیب و  فاو ـ البحار  در اولویت 1000 اراده توپ قرار گرفت که تلفات سنگینی بر پیکره تیپ 16 زرهی از لشگر ششم و تیپ کماندویی سپاه هفتم عراق وارد آورد.
ایشان در شامگاه 28/01/1366 وقتی برای آخرین بار  برای هماهنگی های پایانی عملیات کربلای 8 به قرارگاه کربلا رفته بودند ، در راه بازگشت به مقر لشگر 63 متوجه آلوده بودن منطقه به گاز شیمیایی شدند و سریعا به منطقه پشتیبانی عملیات می روند و متوجه می شوند که عراق از بمب سیانور استفاده کرده .
بعد از بیدار کردن نیروها و نجات دادن قریب به 15 نفر از رزمندگان به خاطر این که ماسک ضد گاز همراه نداشتند دچار سر گیجه و سردرد شدید می شوند و هنگام خروج از سنگر پیشانی بلندشان به سر در ورودی سنگر  می خورد و...
در یکی از عکس هایی که از مراسم تشییع جنازه ایشان دیدم ، روی پارچه ای نوشته بود :

«حبیب خدا شهادتت مبارک»


  

بسم رب الشهداء و الصدیقین
سلام
امشب شب امتحان است ، شبی که همه خدا، خدا می کنند هر چه زودتر روز بشود. قرار
شده بعد از نماز زرنگترین شاگرد این مدرسه را انتخاب کنند.

چند نکته و سوال در این پاراگراف وجود دارد.
اول این که این شب چه شبی ست و بعد اینکه این مدرسه کدام مدرسه است و چه کسی
می خواهد این شاگرد با هوش را انتخاب کند؟

ما الان در یکی از بیمارستان های صحرایی مستقر در جنوب غرب کشور هستیم که به
نام نامی امام حسن مجتبی (ع) مزین شده است.

نشسته بودم، داشتم بچه هارو نگاه می کردم، ببینم این جوونا برای امشب چه برنامه
ای دارند تدارک می بینند که شاگرد برتر بشوند ، اما انگار نه انگار که امشب شب امتحان
باشد. یکی از اقایان داشت با دوستش در مورد دوچرخه ای که قرار است هفته آینده بخرد
صحبت می کند ، دیگری با نوت بوکش کار می کند، یکی دیگه خوابه !!! و...   بگذریم .

اما سوالاتی که مطرح شد. اول اینکه امشب شب میلاد دو نور عینه ، شب میلاد حضرت
محمد مصطفی (ص) و امام جعفر صادق (ع) است. و البته شب قرعه کشی برای زیارت کربلا
هم هست.

بعد این که این مدرسه، مدرسه جنگ و رشادت و مردانگی است... نمی خواهم شعار بدهم
اما باید بیایید این جا تا بفهمید من و امثال من چی می بینند و جی می شنوند .

صبح فرا رسید و قرعه به نام یکی از خواهرها افتاد . البته این ها همه اش بهانه
است. آن کسی الآن اسمش از داخل کیسه درآمد خیلی وقت بود که برنده شده بود و اسمش
تو دفتر زوار حرم امام حسین (ع) نوشته شده بود .حتی همین زیارت ها هم بهانه است .
اهای مرد با توام:

 

کعبه سنگی ست که ره گم نشود

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

پس مراقب باش تو هم مثل من کور نشوی .
این برادر کورتان خیلی التماس دعا دارد .
یا علی.


  
   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :6
بازدید دیروز :28
کل بازدید : 147174
کل یاداشته ها : 95


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ