سفارش تبلیغ
صبا

بسم رب الشهداء و الصدیقین
به تازگی پا در سن نوجوانی گذاشته بودیم . چشم باز کردیم . امامی بود . بر فراز منبری پر ز نور و فریاد میزد : آقا من احساس خطر می کنم . اسلام در خطر است . ای علمای اسلام به داد اسلام برسید . ای علمای قم به داد اسلام برسید . ای علمای نجف ، سامرا ، کربلا ، ... به داد اسلام برسید . رفت اسلام .
تازه داشتیم امام را حس می کردیم که جنگی نا برابر درگرفت و راهی جبهه شدیم . جنگ مانع از دیدار ما با اماممان بود اما حس همان حس قریب بود . جنگ بود آن مانع وصل و وصال و جنگ بود . نه نه ، جنگ مانع وصل نبود که باعث بود و این باعث واجب . هشت سال نبرد و حماسه و ...
از جنگ فارغ شدیم . غم زده از پر نکشیدن ، ذوق زده پر کشیدیم برای دیدار امام . چشم باز کردیم . دیگر امامی نبود . منبر خالی بود از آن همه نور و نور بود که دلهای تاریک ما را روشنی می بخشید و منبر خالی بود .      
 آه ...


  

بسم رب الشهداء و الصدیقین

... درمیان نامه ها و دفترچه های باقی مانده از آن زمان ، چند دفترچه پیدا کردم که موضوع بندی بودند و عبارت بودند از ، حدیث و روایت ، شعارها و سرودهای مرتبط با آن زمان ،  سخنان امام (ره) و آموزشهای نظامی . اما یکی که با همه فرق میکرد نظرم را جلب کرد ، روی آن با خط درشت و چاپی نوشته شده بود «دفتر خاطرات جبهه» و در گوشه بالا سمت چپ آرم جهاد سازندگی نقش بسته بود .
دفترچه را باز کردم .
( صفحه اول :
بسم الله ارحمن الرحیم
دفتر خاطرات جبهه
صفحه دوم :
مشخسات دارنده دفتر خاطرات
نام و نام خانوادگی : ......       اعزامی از : همدان     تاریخ : /11 / 62        جبهه :  غرب و جنوب
منطقه : مهران        واحد : نیروی پیاده رزمی        مقر : لشگر حضرت حجت (عج) ، گردان انصار
آدرس محل سکونت : .......
دفتر را ورق زدم تا به اولین دست نوشته ها رسیدم ، این گونه آغاز شده بود :
«  با حفظ امانت  »
( بسم الله ارحمن الرحیم 
عملیات والفجر پنج
مورخه ......  شب ساعت ......  در چنگوله یکی از روستا های مهران آماده عملیات والفجر پنج شدیم و حرکت کردیم به طرف پشت خط دشمن .
یک گروهان از نیروهای همدان بودیم . ماموریت داده بودند به تیپ نبی اکرم (ص) .
شب را پیاده روی کردیم و تا صبح ساعت 6 پیاده حرکت کردیم، هوا روشن شد و نماز را خواندیم و دوباره حرکت کردیم . مقداری دیگر رفتیم ، یک شیاری بود در آنجا مستقر شدیم و شب بعد که بنا بود عملیات بشود اما ما تنها مهمات با خود آورده بودیم ، غذا را بنا بود بعدا برایمان بیاورند ، من هم زخم معده داشتم و از گرسنگی دلم درد میکرد و به خود می پیچیدم .
ساعت 2 بعد از ظهر غذا آوردند و ما هم صبحانه هم نخورده بودیم . یک بسته نخود و کشمش و یک کنسرو ماهی و نصف نان دادند برای 14 ساعت ما . در روز هم باد زیادی بود و هم امکانات خواب نداشتیم. باد خیلی شدید بود ، منطقه هم ماسه بادی بود . تا ساعت 5 بعد از ظهر در آنجا بودیم ، آنقدر باد ماسه و خاک به روی بچه ها زده بود که همدیگر را نمی شناختیم . ساعت شش و نیم بود که اعلام کر...
)
و رد کلمات از این جا به بعد گم میشد .دفترچه بیست صفحه داشت اما فقط دو صفحه نوشته شده بود و
مابقی...
ادامه دارد... 
الماس دعا
یا علی


  
   مدیر وبلاگ
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :10
بازدید دیروز :12
کل بازدید : 148443
کل یاداشته ها : 95


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ